آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

دعوت به مسابقه

سلام من به این مسابقه  از طرف دوست  عزیزم مامان  آرشیدا قند و عسلی  دعوت شدم كه جا داره همینجا ازشون تشکر کنم اگه ماهی از سال بودم: اردیبهشت ، اواخر اسفند بوی بهار می ده   اگه روزی از هفته بودم: پنج شنبه چون فرداش تعطیله اگه عدد بودم: 1  اگه نوشیدنی بودم:  آب گوارا اگه ثواب بودم: آلوده نکردن طبیعت اگه درخت بودم: درخت گردو اگه میوه بودم: خرمالو - آلبالو - سیب- گوجه سبز اگه گل بودم: گل شب بو   اگه آب وهوا بودم: آفتابی بهاری   اگه رنگ بودم : همه رنگهای شاد اگه پرنده بودم: کبوت...
19 تير 1392

سی و سه ماهگی

امروز دقیقا سی و سه ماه و به عبارتی 2 سال و نه ماه است که خانم کوچولو وارد جمع کوچیک خونوادگی ما شده . و چه به سرعت مثل برق و باد این زمان گذشته . نازنین مامان حالا برا خودش خانمی شده ، شیطونی می کنه آن هم از نوع درجه اول ، حرفهایی می زنه که آدم شاخ در می آره ،تو همه کارها سرک می کشه و اظهار نظر می کنه ، وقتی وارد جمعی می شه خجالت می کشه و بازوشو رو صورتش می ذاره ،  تو خیلی کارها کمک حال مامان شده ، خیلی زود به زود سرما می خوره ، خیلی کم غذا شده ، تا حدودی با مهد رابطش بهتر شده اگه سرماخوردگی اجازه بده ، کلا خیلی بزرگ شده هم از نظر فيزیکی هم از نظر رفتار و کردا ر    ...
18 تير 1392

آیلایی آقا پسر شده یا نه؟

شنبه 8/4/92 عصر بابایی آیلا رو با خودش به آرایشگاه برد تا کمی با محیط اونجا آشنا بشه تا کم کم موهاشو کمی کوتاه کنیم . وقتی به خونه برگشتند آیلا پشت  سر بابایی قائم شده بود وقتی بابایی کنار کشید با یک عدد آقا کوچولو مواجه شدم آقای آرایشگر دستش در نکنه گفتیم کوتاه کنه ولی نه تا این اندازه تازه آیلایی هم با آب و تاب شرح کوتاه کردن موها رو زانوهای بابایی رو توضیح می داد   البته خودش خیلی خوشحال بود و با هیجان لی لی بازی می کرد و تازه اجازه عکس انداختن هم داد به پا نیفتی در حال آماده شدن برای یه لنگه پا ایستادن هر موقع بابایی می گه آقا پسر شدی با عصبانیت می گه نخیر من دختر خانومم . الهی م...
10 تير 1392

تولد ائلوین جون

جمعه 7/4/92 به تولد ائلوین جون پسر عموی آیلایی دعوت بودیم . همه چیز عالی بود دست عمو و زن عمو درد نکنه فقط یک مشکلی بود پرنسس ما تا آخر مجلس از کنار من تکون نخورد وقتی همه آماده رفتن شدن تازه خانمی یادش اومده که بگه من نمیام عاشق اون بادکنکها مخصوصا ترکوندنشون بود به زور کلاه سرش گذاشتیم اونهم به خاطر بادکنکها این هم شاهد این هم ائلوین کوچولو آقا کوچولو تولدت مبارک ...
10 تير 1392

گردش آخر هفته

جمعه ٣١/٣/٩٢ هوای نه چندان تابستانی   خوب چرا این همه اخم بدو پشت سرت می آیم نگران نباش الهی آفتاب افتاده به چشماش خوب حالا کمی بهتر شد عاشق دویدن از رو پلهای کوچولو بود دستهاشو به آب زده و در حال نمایش اونها. در حال بررسی لونه مورچه ها در حال پیاده روی میون گلها مبادا سرم رو کمی بلند کنم مبادا بعد از تماشای غازها با بابایی( متاسفانه آیلایی نذاشت با اونها عکس بگیرم). تاب سواری در آخر گردش     ...
10 تير 1392

مسابقه نی نی شکمو

این هم از عکس دخملی مامان برای شرکت در مسابق نی نی شکمو لطفا کد ٢١٠ را به شماره ٢٠٠٠٨٠٨٠٢٠٠ اس ام اس نمایید .  با تشکر                       ...
8 تير 1392

دختر صبورم

هنوز بعد از مسافرت علایم سرماخوردگی آیلایی هنوز وجود داشت بالاخره ١٠ روز پیش به مطب عمو دکتر رفتیم و عمو دکتر هم به رادیولوژی معرفی کرد تا از سینوسهای خانمی عکس انداخته بشه وقتی نتیجه رو آوردیم عمو دکتر گفت که خانمی التهاب سینوس داره و ١٢ تا آمپول با کلی شربت برای خانمی نوشت . بابا که فوق العاده غصه دار بود و دلش نمی اومد آمپولها رو بزنیم حتی به من می گفت اصلا چیزی به آیلا نگیم اما به نظر من آیلایی باید تا حدودی با مسئله آسنا می شد تا به یک باره شوکه نشه . بالاخره اولین شب بعد از از این که بابایی از ورزش برگشت ساعت ١١ شب برای تزریق آمپول رفتیم خانمی که در خواب عمیق بود در کلینیک هم خیلی به زحمت یک لحظه چشمهاش رو باز کرد و دوباره لالا کرد و ...
6 تير 1392

آیلا و هستی

روز جمعه 24/3/92 مهمون باغ زیبای عمو دکتر و خاله سیمین جون بودیم و چون یک روز قبل از تولد بابایی بود من هم فقط تونستم یک کیک کوچولو سریع بپزم ( به علت کمر درد) و به باغ بردیم . تو باغ آیلا و هستی با هم بازی می کردند هرچند گاهی شکر آب هم می شد ولی در کل خوب بود بالاخره پیشنهاد دادم آخر وقت به باغ بریم و چند تا عکس از این دو تا کوچولوی شیطون بندازم . البته باید بگم اولش آیلا زیر بار نمی رفت اما تا دید هستی چند تا عکس انداخت راضی شد. ای بابا زبونت رو چرا بیرونه ؟ هستی چه شاد می خنده اون وقت این دخملی من دهنش رو ببین چیکار می کنه آیلا جون چرا با عصبانیت دستت رو که هستی جون گرفته می کشی؟ بالاخره دست هم دیگر...
30 خرداد 1392

سفرنامه خرداد92(7)

جنگلهای زیبای عباس آباد   اوه چه هیجانی آه بعد از اون همه هیجان و بازی آب خوردن اون هم  با بطری می چسبه . موقع برگشت نزدیکی سراب که برای ناهار توقف کردیم . آیلا بعد از 3 ساعت خواب راحت ( البته به کمک کولر) به زور برای ناهار بیدارش کردیم آیلایی عرق کرده بود و بیرون هم هوا بادی مجبور شدیم باز کت بپوشونیم فقط دو قاشق غذا خورد و بقیه شیطنت بود گفته بودم که این نازدونه من دست به عکاسیش بد نیست حالا هم چون دوربینی گیر نیاورده با قوطی مایع ضد عفونی داره عکاسی میکنه خوب خانمی حالا بگو عکسها خوبه یا نه ؟ حالا برم اون طرف تا سوژه های بهتری شکا...
30 خرداد 1392

سفرنامه خرداد 92(6)

آیلا در پارکی نزدیک تنکابن در حال بازی فکر کنم اینجا خیلی خیلی بیشتر از دریا لذت برد با چه لذتی از سرسره پایین می آید   باز روزی دیگر کنار ساحل بابایی در مورد دریا صحبت می کنه بلکه نازدونه راضی بشه پاهاشو به آب بزنه. چون تا کنار دریا می رسیدیم بابایی می گفت مثل اینکه ترمزش کشیده می شد و اصلا حرکت نمی کرد مثل اینکه کمی قانع شدی خنده بر لبات اومده وای نه باز روز از نو روزی از نو، دخترک من با دریا نتونست آشتی کنه حتی پاهاش به شنها که خورد ناراحت شد و می گفت کثیف شد ...
27 خرداد 1392